خوانش...
خوانش...
خوانش...
به هر حال امیدوارم موفق باشید .
دوستی به نام علی كتابي به نام عاشقانه برای خدا نوشته بود ( که هنوز چاپش را ندیده ام .)
"… در نبود باران اطلسی های حیاط هم بهانه می گیرند
… سیمان هم بوی خاطره می دهد؛
… پاشویه حوض بوی دمپایی ابری می دهد
وقتی تو نیستی من نمام شهر را نفرین می کنم
ای مهربان آتش زیر خاکستر است سکوت من …
من پنهان کوه ها ، دره ها … پسرک پیرهن آبی کنجکتاو قصه خواهم شد …"
ای گم شده فال
با تو
ای خوشبخت ترین گم شده حال
عاشق ِپیوستــه در ادراک ملال
با تو
که از سیب و صنوبر هست سراغی
به در میکده راهـــی
به خرابـات پناهـــی
با تو ام
با تو
که از زهرترین مزمزه ها
فتنه تـرین زمزمـــــــه ها
حرف زدی
از مرگ ، از آزار
حرف زدی
باز می گویم
که سرم بالشی از زندان هاست
ناگفته
و
دیباچه اشعارم
شعار غم ها
ناخوانده
و درد سخنان
خیره ناصافی سلول هاست
محو تماشای جلادی زیبایی ها
که به اقبال مسیحای صلیب آویخته
یا غیــب
به اخبار دروغین ؛
فرهاد کشان
به نکورویی دختر آب
انداخته خود
و به غربتکده علم و عمل
تزیینی است
...
پشت در نیست کسی ...
خوانش...
خوانش...
