فیلم نان، عشق، موتور2000 زندگی جوانی را به تصویر می کشدکه سه درد دارد. نان، عشق و موتوری که بتواند 2000اسب را بخار کند. جوان ژولیده ی چرک دست، عاشق دختر شو.هرگَرد می شودو سرانجام در یک جدال عاشقانه در کارگاه موتور سازی احتمالاً به دختر می رسد و احتمالاً نمی رسد. یک جوان به قول دیروزی ها امروزی که در زاویه ی دید نویسنده ی اوایل دهه ی سوم انقلاب قرار دارد. جوانی که نه سنتی است و نه متجدد، فقط می خواهد زندگی کند و امروز خود را با «یک تکه نان» و «شور عشق» به «شاید وقتی دیگر» پیوند بزند. این جوان به خود باوری هم می رسد و می تواند در صنعت تعمیراتی خود، تولید راه بیندازد و بهدست یک عده جوان «سنتی» یا «متجدد» بدهد که با هم درگیرند و البته نمی توان گفت که آن ها سنتی و متجدد هستند، شاید راست و چپ، شاید سر به راه و شلوغ و شایدهای دیگر...
با خوابیدن دغدغه ی نان که توسط کانال های تبلیغاتی رخ داد، باز شدن فست فودها و پیتزافروشی ها، رونق نهضت LCD و تجمل گرائی جوان امروزی که در کمتر از یک دهه گذر قرار گرفته است، دیگر درد نان، عشق واختراع موتور تعمیری ندارد. جوان معمولیِ سربه راهِ امروزی شهوت خوردن را در پیتزا های تنوری و کباب سلطانی پیدا گرده است. عشق را از لابلای فیلم های هالیودی می آموزد و ژانر فیلم های مثلث عشقی را در کیسه دان CDهایش جمع دارد. حتی از مونیتور رسانه ی ملی هم فیلم دومرغ نو و کهنه و یک خروس متعصب را می بیند و آن را ملاک سنجش اخلاق انسانی دوره و زمانه قرار می دهد.
سر به راه های متاهل به تازه دمیده ها تشر می زنند که هر چه هست در دوران تجرد هست و زن دست و پا را بند می کند و ای کاش صبر می کردم تا خانه ی مبله و خودرو داشتم بعد زن.... زیورآلات و گردنبند جای کتابفروشی ها در مغازه ها می چینند . جوان امروزی با هر چیز خوبی «حال» می کند و هر چیزی که خوشش نیاید بدش می آید. اگر جائی از پول خبر نباشد کار نمی کند و ...

