سرت جايش نيست ، رفته اي . پشت ابرها پنهان شده اي . هوا ابري است . امروز بعد از ظهر باران باريد و صاعقه هواي داغ ِ تابستاني خرداد را شكست . مثل ضربه هاي ورزشكاران آجر تابستان دو قسمت شد و از داخل آن بهار در آمد . خرداد يعني همين .
مهمان داشتم ، سوار ماشين پدرم شديم و به سوي تو آمديم . از راه سرسبز ارجستان به سوي سرعين حركت كرديم . درخت هاي برافراشته و زمين يكپارچه سبز به من و آسمان مي خنديدند . به همراهان گفتم اين جا هم گيلان ما است . گيلان ما سبلان دارد . سبلان ما گيلان دارد . خرم است و شاد . گلهاي قرمز و زرد دارد . گلهاي ديگر هم هست ، از همه رنگ . گيلان ما امــــــروز باران داشته ، مي خندد . به سوي تو كه نزديك تر مي شويم ، علف هاي بلند و درخت ها كم تر مي شوند . طبيعت شروع مي كند به بوته شدن و علوفه هاي ييلاقي . رنگ تو هم از آبي روشن به سبز خرم ميل مي كند . سرت پشت ابرها نهان ست . حجاب گرفته اي ، انگار موقع باران نمي خواهي مردم اين شهر و اطرافش را ببيني . در واقع من به اتفاق همه ي مردم اين شهر و اطرافش حتي هريس و اهر به تو عادت كرده ايم . اگر روزي بگويند سبلان نيست ، رفته است مثلا گل بچيند ، دق مي كنيم . نان ما ، آب ما ، غيرت ما و اسم و رسم ما با تو پيوند دارد . من مطمئنم اگر امروز سرت نيست و پشت ابرهاست ، محبتي ديگر از توست . خواهي باريد . خواهي باراند . اين شهر و همه اطراف آن را ، دامن سبز خودت را براي حاصلخيزي مهرباران مي كني.
منتظر آفتاب هستم و ديدن تمام قامت تو .
