ماشين پدر چند روزي است دست من است . امروز بنزين داشت تمام مي شد . با علم به اين كه كارت هوشمند در حال جهان گردي است مجددا مجبور شدم از يكي از فاميل ها كارت قرض بگيرم . اين محقق شد و يك و نيم ساعت بعد از خانه پدرم كه آن فاميل نيز در آن جا بود در آمدم ( فاميلي كه كارت بدهد و خانه پدر باشد حتما داماد است ) خواستم بروم پمپ بنزين كشاورز ديدم تمام فلكه سعدي پر از ماشين است خود را دادم به كوچه اي و برگشتم افتادم خيابان شهدا كه از پور صفرقلي در خيابان يك طرفه جديدش و با خود انديشيدم خوب است يك طرفه خلوت مي شود . ولي در نهايت از جلوي دخانيات با پياده رو برگشتم . رفتم علي آباد فلكه چهارشنبه سوري شده بود با اين تفاوت كه صبر بومي مردم در حال تركيدن بود نه ترقه هاي ساخت چين ! از ماشين كناري پرسيدم و او قضيه ي بنزين پاكتي ( با شير رايانه اي اشتباه نشود )را به من گفت . با خود فكر كردم كه اگر اين قرار بود فردا قسطي شود چرا از صبح نگفته اند كه مردم اين قدر به فكر حمله نيفتند . من از بخت و اقبال خوشبخت كه توانستم از گرد انجمن آن همه ماشين فرار كنم خنده ي قشنگ مي زدم به خانه آمدم و در دل متجلي شدم كه ماشين پدر تا زمان مستي پست در پاركينگ خانه ( ي صاحبخانه ي عزيز من ) خواهد ماند .
آيا نمي شد اول كارت ها را تمام و كمال داد . بعد بنزين را با نرخ عادلانه قسط بندي كرد . تازه كار ما كه با بنزين و مسافرت با ماشين شخصي رابطه ي مستقيم دارد چه ؟
بگذرد اين بي درايتي هم از برنامه هاي اجرايي ... نيز بگذرد .
يك ضرب المثل هم هست كه در آذري مي گويد
" توي دا اول سا تويوغون ياسي دي
ياس دا اول سا "
پيدا كنيد خود پرتقال را كه قيمتش دارد بورس طلا را مي شكند و خودش بورس جيب بازرگانان را

