تبليغاتX

                                                                                             يك دشت سادگي  :| آوازانارستانها | اخبار اردبيل  | نامه به من

: اردبیل
آفتابت ماه کردند ای بسا



روز فلم

اخیرا خبری شنیدم که می خواهند روزی را به نام روز قلم نام نویسی کنند که همان ۱۴ خرداد باشد . و با توجه به نظرسنجی که ایسنا از برخی اهل قلم به عمل آورده است احساس می کنم وزارت ارشاد فقط برای بودجه جمع کنی و انجام برنامه می خواهد این کار را انجام نماید . برنامه های تشریفاتی خانه ی هنر ما را ویران کرده است من همیشه گفته ام دشمنان ما از نرخندانشان نیز حمایت می کنند . ولی در ایران با یک برنامه سمبلیک بحث را گل می کنند تا چه رسد به آب . من زیاد نمی خواهم بگویم چون خود مبحث بسیار زیاد است و حرف های نویسندگان شنیدنی است ولی می خواهم بگویم با این اوصاف که نویسندگان عزیز داشتند بهتر است نام این روز را روز فلم ( با معنی عربی ) بگذارند .

نادر ابراهیمی ۵ کتاب جدید منتشر می کند .

خبر دیگر این است که  همشهری مان «محمدرضا بايرامي» بپس از میرهادی و مرادی کرمانمی راي دومين سال متوالي از سوي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كانديداي دريافت جايزه‌ي آستريد ليندگرن شد.  ولی او در اردبیل آن قدر ها هم مطرح نیست . یادتان اگر باشد  مرادی را در اصفهان با قصه های مجید به اوج رساندند . ولی آیا صدا و سیمای اردبیل نمی خواهد حداقل از ایشان در برنامه های خود استفاده کند و حداقل مستندی از ایشان پخش کند تا اقلا بعد از ۱۰ سال هم که شده آدمی پیدا شود و بخواهد از کتاب های او هم در جهت برنامه های تلویزیونی استفاده کند . ولی من می دانم این نخواهد شد تا هر هنرمند نابغه ای به نفع هنرخندان اردبیل در جلای وطن باشد تا نان هنر را هنرخند ها بخورند  نه هنرمند ها  . به همین دلیل هم دلم می خواهد وزارت ارشاد نظرش را عوض کند و اسمش را بگذارد .

روز فلم ( یولد )    

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

ن والقلم و ما يسطرون

.        ( به نظر من خدا می خواسته این را هم بگوید  ـ ذات ربوبیت بر همه چیز آگاه است  -  که در این نوشتن نان مهمترین درد خواهد بود و این جا فارسی اشاره داشته  " نون " یعنی مواظب باشید به خاطر نان از راه صلاح و صواب خارج نشوید ! ( یادداشت صاحب وبلاگ  با معذرت از قرآن و خدا که نبایست از آن بهره مندی طنز داشته باشم ولی گناه کردم که صدایم رساتر باشد . شاید هم اگر صدا فریاد کنی گناه نباشد !)

. 

در آغاز هيچ نبود

كلمه بود

و كلمه خدا بود

همه از ارزش و تقدس قلم و نوشتن گفتند. يكي گفت، زنده‌ام براي اين‌كه بنويسم. اما همه از جايگاهي كه نوشتن و نويسنده در ايران دارد، گله كردند. آن يك نفر گفت، فرض كنيد سه چهار سالي نويسندگان ما ننويسند؛ احتمالا آب از آب تكان نمي‌خورد! هرچند يادآور شد كه در درازمدت، ما نويسنده‌ها خيال مي‌كنيم كار جهان و حيات جامعه به نوشتن و نويسندگي ما وابسته است.

با اين حال، چندسالي است كه چهاردهم تيرماه در تقويم رسمي كشورمان با نام «روز قلم» نام‌گذاري شده است؛ تا شايد فرصتي باشد براي يادآوري «والقلم» و بازگويي جايگاه گم‌شده‌ي اهل قلم.

جايگاه قلم كجا بود؟!

مهدي آذريزدي - نويسنده‌ي تنهاي «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» - همچنان گله دارد و به خبرنگار گروه فرهنگ و ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مي‌گويد: من جايگاه بدبختي و فلاكت را براي اهل قلم مي‌بينم. جايگاه قلم كجا بود؟! اين همه روزنامه‌نويس و نويسنده‌ي گرفتار داريم؛ درحالي‌كه همه راحت دارند زندگي مي‌كنند. اما اهل قلم انگار در همه‌جاي دنيا بدبخت‌اند!

كار نوشتن اصلاح روحيات و تهذيب نفس است

عبدالعلي دستغيب هم چندان به اين نام‌گذاري‌ها اعتقادي ندارد و آن‌ها را بيش‌تر تشريفاتي مي‌داند.

او مي‌گويد: احيانا در چند مراسمي هم كه مي‌گيرند، چند نفر سخنراني مي‌كنند و انشا‌هايي مي‌گويند كه نويسنده كارش چه و چه، كه مرا ياد انشاهاي قديمي مي‌اندازد كه مي‌گفتيم «علم بهتر است يا ثروت؟»!

اين مولف و منتقد ادبي مي‌افزايد: اگر واقعا مسؤولان كارهاي فرهنگي علاقه‌مندند نويسندگان، شاعران و نمايش‌نامه‌نويسان ‌آثاري به‌وجود بياورند و اين آثار همان تأثير را داشته باشند كه مثلا اشعار فردوسي، حافظ و سعدي در زندگي نياكان ما داشته‌اند، پس به كارها اجازه دهند. پدران ما بدون شعر و كتاب‌هاي قصه‌اي مثل «هزار و يك شب»، شب را به روز نمي‌رساندند. البته لازم است كه نويسندگان هم حرمت نويسندگي را رعايت كنند و مطلبي بنويسند كه بومي و ملي باشد؛ چون تا نوشته‌اي بومي و ملي نباشد، جهاني نمي‌شود.

دستغيب معتقد است: ‌اين‌كه مراسمي برگزار شود و اهل قلم شركت كنند، هيچ تأثيري ندارد و تشريفات است و بايد دنبال راه ديگري گشت. جايگاهي براي قلم و نويسنده نيست؛ يعني آن‌گونه كه اهميتي براي نويسنده در جامعه‌ي آلمان و انگلستان قايل‌اند، در اين‌جا نيستند. آن‌جا تعارف نمي‌كنند. وقتي اثري خوب باشد، جايزه مي‌دهند و ترجمه‌اش مي‌كنند. از رويش فيلم مي‌سازند و زندگي مادي و معنوي نويسنده را تأمين مي‌كنند. در جامعه‌ي ما كسي كتاب نمي‌خواند و آن‌ها هم كه مي‌خوانند، كتاب جدي نمي‌خوانند.

اين مترجم همچنين متذكر مي‌شود: براي رسيدن به آن مرتبه‌اي كه قدر و جايگاه ما نويسندگان است، خيلي فاصله است و گرفتاري‌ها مانع مي‌شوند.

دستغيب در عين حال يادآور مي‌شود: البته قلم بر بسياري از تحولات اجتماعي، انقلاب‌ها، ايجاد سبك‌هاي تازه و حتا رفتار آدم‌ها مؤثر بوده است. وقتي چارلز ديكنز رنج‌هاي كودكان انگليسي را كه در سن كم كار مي‌كردند، نوشت، جامعه‌ي انگلستان منقلب شد و قوانين به نفع كودكان تغيير يافت. پس قلم چنين تأثيري داشت و مهم‌ترين كار ادبيات و نوشتن، اصلاح روحيات و تهذيب ذوق و نفس است؛ چرا كه انسان بدون تربيت با حيوان تفاوتي ندارد.

نوشتن براي من يك مبارزه است

و باز گله‌ي جمال ميرصادقي: نويسنده در ايران جايگاه بسيار بدي دارد؛ چون هميشه از نويسنده وقتي حمايت مي‌كنند كه در سمت و سوي خود آن‌ها باشد و سياست آن‌ها را تبليغ كند.

او تأكيد دارد: نويسنده در ايران هيچ جايگاهي ندارد؛ در حالي‌كه در جاهاي ديگر، نويسندگان از اقشار مورد اعتماد و حمايت دولت هستند. اما اين‌جا با وضعي كه در فرهنگ به‌وجود آمده است، خواننده ديگر سراغ كتاب نمي‌رود. متأسفانه ما جزو كشورهايي هستيم كه اصلا كتاب نمي‌خوانند و بدترين دوره‌اي است كه هم نويسنده و هم اهل كتاب با آن مواجه‌اند.

ميرصادقي اما نوشتن را همه‌چيز زندگي‌اش مي‌داند و معتقد است: هر كسي وظيفه و رسالتي در زندگي دارد. اگزيستانسياليست‌ها معتقدند اصل اصالت وجود مي‌گويد انسان وقتي به دنيا مي‌آيد، يك اصالت وجودي است و بعدهاست كه مي‌تواند ماهيتي را به اين وجود اضافه كند و از خود شخصيتي را بيافريند. از نظر ژان پل سارتر، زندگي پوچ است؛ ولي بعدها به اين رسيد كه مي‌شود از اين پوچي، چيزهاي معتبر به‌وجود آورد و در اين ميان، براي ادبيات رسالتي قايل شد.

به‌گفته‌ي اين داستان‌نويس، نوشتن براي او به‌عنوان يك مبارزه است و هميشه سعي كرده از طريق آن، خود را بالا بكشد و چيزهاي كوچك را زير پا بگذارد و سدهاي جلو پايش را از پيش رو بردارد.

او مي‌گويد: نويسنده بودن مرا در جايگاهي قرار داده كه از حقير بودن نجاتم داده است و هميشه به نوشتن به‌عنوان يار نگريسته‌ام؛ ياري كه در لحظه‌هاي سخت عصاي روح من بوده است. يكي از آرزوهايم اين است كه زندگي خود را طوري كه بوده، در رمان‌هايم نشان دهم. حالا به جايي رسيده‌ام كه از نوشتن خشنودم و نوشتن به زندگي‌ام معنا داده است.

ميرصادقي معتقد است كه انسان‌ها بايد دو چيز داشته باشند تا احساس خوشبختي كنند؛ يكي كاري كه مي‌كنند، معنا داشته باشد، و ديگر اين‌كه مزه و لذت داشته باشد. مي‌گويد: من اين معنا را با نوشتن در زندگي‌ام دارم؛ اما لذت را فقط گاهي داشته‌ام.

نوشتن براي ارضاي روح

محمدعلي بهمني جايگاه نوشتن را در نيازش مي‌بيند و يادآور مي‌شود: گاهي با نوشتن، نياز خود را برآورده مي‌كنم و اگر مخاطباني داشته باشم، خوشحال خواهم شد، و اگر هم نداشته باشم، خشنودم كه نيازم را برآورده و روحم را ارضا كرده‌ام.

اين شاعر درباره‌ي جايگاه نويسنده در ايران مي‌گويد: با تغيير حكومت‌ها، جايگاه نويسنده هم فرق مي‌كند؛ اما نويسنده نبايد باورش با تغيير حكومت‌ها تغيير كند و هر نويسنده‌اي بايد در شرايط گوناگون جايگاهش را حفظ كند.

بهمني متذكر مي‌شود: شايسته‌ي نويسندگي و قلم به دستان است كه تأثير مثبتي داشته باشند. قلم به تنهايي جايگاه و ارجي دارد؛ اما با نويسنده، جايگاهش مشخص‌تر مي‌شود. بعضي‌ها اين جايگاه را تخريب مي‌كنند و بعضي‌ها هم اين را بالاتر مي‌برند.

او معتقد است: در هر صورت قلم يك هستي است، كه با نويسنده‌اش، اين هستي ادامه مي‌يابد، يا نويسنده را مي‌كشد؛ اما اين قلم به حيات خود ادامه مي‌دهد.

ما اهل قلم چرخ پنجم گاري هستيم

از سوي ديگر، عليرضا طبايي به ايسنا مي‌گويد: به گمانم در روزگار ما شاعر، نويسنده و اهل قلم در حقيقت چرخ پنجم گاري هستند؛ يعني هيچ ارزشي براي آن‌ها قايل نيستند. تعارف نكنيم و خودمان را هم گول نزنيم. اگر بخواهيم دچار يك‌سري توهم شويم و به يكديگر به‌خاطر رعايت برخي از اصول تعارف كنيم، به‌هرحال حداقل براي اين‌كه در سطح جهان بخواهيم اعتبار خود را حفظ كنيم، مي‌توانيم دندان روي جگر بگذاريم و يك‌سري كلمه تحويل هم بدهيم و بگوييم بله قلم چنين است و چنان، و نويسنده و شاعر رسالتي دارند و بايستي به آن توجه شود و توجه مي‌شود. اما اين‌ها همه تعارف است؛ بي‌ترديد!

او مي‌افزايد: واقعيت اين است كه در روزگار ما، نويسنده، شاعر و تمام كساني كه به گونه‌اي با قلم سر و كار دارند، اگر بخواهند از راه قلم امرار معاش كنند، در حقيقت به كساني تبديل مي‌شوند كه برخلاف وصيت پولوس در انجيل، كه مي‌گويد، دست و بازويت را بفروش، اما قلمت را نه، عمل خواهند كرد. متأسفانه اگر بخواهند از راه قلم امرار معاش كنند، ناگزير بايد قلم‌شان را بفروشند. حالا چه براي اين ناني كه مي‌خواهند بخورند، يا براي كرايه‌ي‌ خانه و مشكلات و گذران اين زندگي حقير. آنان‌ هم كه از راه قلم نمي‌خواهند امرار معاش كنند و حس مي‌كنند كه رسالتي بر دوش‌شان است و بايد به وظيفه‌ي خود عمل كنند، براي پيش‌برد جامعه و روشن‌گري و خدمت به مردم، متأسفانه هيچ بهايي در جامعه ندارند؛ يعني نه سياست‌گذاران فرهنگي براي آن‌ها ارزشي قايل‌اند و نه جامعه‌ي كتاب‌خوان، ناشر و كساني كه در محدوده‌ي نوشتن و نشر و چاپ فعاليت مي‌كنند. اما چرا؟!

طبايي مي‌گويد: اگر بخواهيم موفق شويم، همان داستان عبيد است و و وصيت معروفش كه «رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز». اگر بخواهيم خوش‌رقصي كنيم و مطالبي بنويسيم كه فقط زينت‌المجالس باشد و لودگي كنيم و يا طبق حكم، چيزي بنويسيم، خب، بله، ممكن است كسي ارزشي قايل باشد. اگر كسي هم بخواهد قلمش را نفروشد و به ارزش‌هاي انساني پاي‌بند باشد، متأسفانه هيچ ارزشي ندارد و ما چرخ پنجم گاري هستيم.

اين شاعر ادامه مي‌دهد: تصور مي‌كنم نقشي كه قلم در طول تاريخ برعهده داشته، از هر چراغي و آتشي مؤثرتر بوده است. در حقيقت مي‌شود گفت، آتشي كه پرومته از خدايان ربود و به بشر هديه كرد، همان قلم بود، و آن شعله در شكل يك قلم به دست انسان رسيد و ارزش قلم در طول تاريخ از هر شمشير و ثروت و ابزار ديگري بيش‌تر مؤثر بوده است و در خدمت بشريت و انسان و اهداف انساني. معتقدم قلم در طول تاريخ اگر دست رسالت قرار گرفته و در دست تعهد و اخلاق و انسان بوده، بدون اتكا به صاحبان زر و زور و قدرت، توانسته خدمت كند، و بيش‌ترين روشني را به جامعه‌ي بشريت بخشيده است؛ از ارسطو، سقراط و افلاطون، تا بزرگان يونان و حتا بزرگان دين، و در مملكت خودمان شخصيت‌هايي كه بر سر دار هم رفتند، اما قلم و ارزش‌هاي آن‌را حفظ كردند.

جايگاه گم‌شده‌ي اهل قلم

اما محمد شمس ‌لنگرودي با نگاهي تاريخي توضيح مي‌دهد: در طول تاريخ، اهل قلم چند مرحله را تا امروز گذرانده‌اند؛ در مرحله‌ي اول، به‌طور طبيعي جايي جز دربار نداشتند و دربار، حامي اهل قلم بود، و چون شغل‌شان ايجاب مي‌كرد كه در آن‌جا تأمين شوند، اين روند تا اواخر قرن چهارم و پنجم، كه تصوف رشد كرد، ادامه داشت. در اين زمان، بخشي از اهل قلم و فكر و انديشه به عرفان و تصوف گرايش يافتند و از دربارها به خانقاه‌ها انتقال پيدا كردند، و حامي‌شان ديگر مردم اهل خانقاه بودند. اين وضع تا تيموريان ادامه داشت، كه با گسترش شهرنشيني و ورود توده‌هاي بيش‌تر مردم به زندگي شهري، بخشي از اهل فكر از دربارها و خانقاه‌ها به محل تجمع مردم يعني قهوه‌خانه‌ها گرايش پيدا كردند؛ يعني حامي اهل قلم تا اواخر دوره‌ي صفويه، قهوه‌خانه‌ها و جاهايي بود كه مردم جمع مي‌شدند و به آن‌ها كار هنري ارايه مي‌شد. آن‌ها بودند كه زندگي هنرمندان را تأمين مي‌كردند.

او در ادامه يادآور مي‌شود: بعد از افشاريه و شكست‌هاي پي‌ در پي، تاريخ ما به روال اوليه بازگشت داشت و هنرمندان دوباره به دربار برگشتند. اين ادامه داشت تا مشروطيت؛ يعني ورود جامعه‌ي ايراني به عرصه‌ي مدرنيته؛ به اين معنا كه كلا قرار است هنرمندان و متفكران داخل مردم باشند و خريداران اصلي آثارشان، طيف وسيع مردم. همين اتفاق در جا‌هاي ديگر هم افتاد؛ اما در ايران تفاوت داشت. در غرب آرام‌آرام مردم به روزنامه‌ها و خواندن كتاب گرايش پيدا كردند و اهل قلم از دربار و جماعات اشرافي بي‌نياز شدند و پايگاه مردمي پيدا كردند؛ همان‌طور كه در ايران اين اتفاق براي احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدي اخوان ثالث و سهراب سپهري افتاد. منتها اتفاق ناگوار اين بود كه مردم ايران به دلايل عديده رغبتي به هزينه كردن براي امور فرهنگي پيدا نكردند؛ براي همين اهل قلم به قول جلال آل‌ احمد، به زينت‌المجالس تبديل مي‌شوند؛ يعني فقط توليد كنند و مصرف شوند و زندگي‌شان را در جاي ديگري تأمين كنند.

اين شاعر متذكر مي‌شود: حالا قلم چه جايگاهي دارد؟! قلم در كشورهايي مثل ايران كه حامي ندارد؛ نه دربار، نه خانقاه، نه قهوه‌خانه‌ها، و قرار است توده‌هاي كتاب‌خوان حامي اهل قلم باشند. جايگاه اهل قلم جايگاه گم‌شده‌اي است و بقيه‌اش تعارف است. قرار است در جامعه‌ي مدرن يا شبه مدرني مثل ايران، اين 70 ميليون نفر مصرف‌كننده‌ي آثار هنري باشند، كه با اين تيراژ و تعداد كتاب‌خوان اندك، از طريق هنر نمي‌شود زندگي را تأمين كرد و اين جامعه‌اي نيست كه هنرمندان بتوانند به آن تكيه كنند. آن‌ها در اين‌گونه كشورها مثل ايران بايد تكليف‌شان را با خود و قلم‌شان روشن كنند و تبعاتش را از همان اول بپذيرند و بدانند كاري را شروع كرده‌اند كه خودشان هستند و خودشان، و در اين ميان، عده‌اي از آن‌ها يا جذب مراكز غير هنري، كه هنر براي‌شان وسيله است، مي‌شوند و در نتيجه هنرشان به انحراف كشيده مي‌شود، و عده‌اي ديگر سرخورده. فقط عده‌ا‌ي اندكي مي‌مانند كه با پذيرش همه‌ي تبعات گاه ناگوار، تا انتها راه‌شان را ادامه مي‌دهند.

زنده‌ام براي اين‌كه بنويسم

محمدرحيم اخوت درباره‌ي جايگاه نوشتن و قلم در زندگي‌اش به ايسنا مي‌گويد: گرچه من در عرصه‌ي «قلم» كار خارق‌العاده‌اي نكرده و به اصطلاح محلي از اعراب ندارم، اما همين نوشتن‌هاي نصفه نيمه و پراكنده، براي خودم مهم‌ترين كاري است كه انجام داده‌ام؛ يعني درواقع تنها معنايي كه براي زندگي‌ام مي‌شناسم، همين «نوشتن» است. اين را اگر بتوان به «خويش‌كاري» تعبير كرد، و اين‌كه هركس بايد خويش‌كاري‌اش را در اين جهان بشناسد و به آن تن بسپارد، «نوشتن» براي من مهم‌ترين كاري است كه در زندگي مي‌كنم. زنده‌ام براي اين‌كه بنويسم. اگر ساده‌لوحي هم هست، دلم را به همين خوش كرده‌ام. آدم به‌هرحال مجبور است، دلش را به يك چيزي خوش كند، تا بتواند زندگي كند. مهم‌ترين دلخوشي من در زندگي، خواندن و نوشتن است. با اين حساب، وقتي انتشار اين نوشته‌ها با سد و مانع روبه‌رو مي‌شود، مثل اين است كه راه نفس آدم بسته شود؛ چون به‌هرحال مي‌نويسيم، براي اين‌كه خوانده شود.

او درباره‌ي جايگاه نويسنده در ايران و مقايسه‌ي آن با جايگاه جهاني اين قشر، متذكر مي‌شود: از كم و كيف جايگاه نويسنده در ايران بي‌خبرم؛ چون من در حاشيه‌ي قضايا قرار دارم. به قول شما تهراني‌ها، در «شهرستان» زندگي مي‌كنم؛ آن هم نه در متن امور؛ بلكه در حواشي آن. اما از دور كه نگاه مي‌كنم، مي‌توانم بگويم «نويسنده» فعلا در زندگي اجتماعي ايران، جايگاه خاصي ندارد. اگر زينت‌المجالس هم نباشد، عنصر ضروري هم نيست.

اين داستان‌نويس اصفهاني مي‌گويد: زندگي اجتماعي و سياسي ايران را كسان ديگري رقم مي‌زنند. فرض كنيد تمام نويسنده‌هاي ايران از نوشتن دست بكشند و دو سه سالي هيچ‌چيز ننويسند. خيال مي‌كنيد خللي در كار و زندگي فردي و اجتماعي مردم به‌وجود مي‌آيد؟ احتمالا آب از آب تكان نمي‌خورد! حتا در كار نشر هم كه علي‌القاعده از كار نويسنده‌ها مايه مي‌گيرد، فكر نمي‌كنم مشكل خاص و لاينحلي به‌وجود بيايد. اما اين‌ها، به فرض كه درست باشد، به اصطلاح «كوتاه‌مدت» است. در «درازمدت» ما نويسنده‌ها خيال مي‌كنيم كار جهان و حيات جامعه به نوشتن و نويسندگي ما وابسته است!

او در ادامه مي‌افزايد: از اين كلي‌گويي‌هاي خنده‌دار كه بگذريم، بايد ببينيم مقصود از عنوان «نويسنده» چيست؟ آيا هر كس كه مي‌نويسد، «نويسنده» است؟ خب، بله. از نظر دستور زبان فارسي، نويسنده آن است كه مي‌نويسد! وقتي من از جايگاه نويسنده در ايران بي‌خبرم، چه‌طور مي‌توانم درباره‌ي جايگاه نويسنده در « عرصه‌ي جهاني» چيزي بگويم و مقايسه كنم؟

محمدرحيم اخوت همچنين درباره‌ي قلم و خدمتي كه در طول تاريخ به انسان كرده است، مي‌گويد: قلم و نوشته «خدماتي را به بشر كرده است»، كه هيچ ابزار ديگري از اين نظر به پاي آن نمي‌رسد. البته معلوم و معين است كه قلم و نوشته چيز خوبي است؛ و انتقال دانش و فرهنگ از نسلي به نسل‌هاي بعد، و اعتلاي آن البته، توسط همين قلم و نوشته انجام مي‌شود؛ حتا اگر خيلي‌ها قدر آن را ندانند و حرمت آن را نگه ندارند. معروف است كه مي‌گويند قلم مثل شمشير است؛ اگر به خطا به‌كار رود، نتيجه‌اش جرم و جنايت است. اما من فكر مي‌كنم، اين حرف در جامعه‌اي خريدار دارد كه عوام و عوام‌فريبي بر آن حاكم است. در يك «جامعه‌ي خواننده‌» يعني در جامعه‌اي كه واقعا «ن والقلم و ما يسطرون» بر آن حاكم باشد، جلو هيچ قلمي نبايد گرفته شود. قلم را با قلم مي‌توان پاسخ داد.

جامعه‌ي ايران به قلم و كتاب اهميت نمي‌دهد

محمود حكيمي هم در اين‌باره مي‌گويد: نوشتن و نويسندگي از اين جهت برايم اهميت دارد كه آگاهي مردم بيش‌تر از نوشتار است و قلم و نوشتار آن‌قدر مهم است كه خداوند به قلم قسم خورده است.

او متذكر مي‌شود: جامعه‌ي ايران به قلم، نوشته و كتاب اهميتي نمي‌دهد. از كشوري با تمدن چندهزارساله بعيد است كه تيراژ كتاب‌هايش اين‌قدر پايين باشد، بخصوص اين‌كه در سال‌هاي اخير اين مقدار پايين‌تر هم آمده است؛ بنابراين نويسنده و كتاب در اين‌جا جايگاه شايسته‌اي ندارد.

حكيمي درباره‌ي نقش قلم و نوشته در طول تاريخ بشريت اعتقاد دارد: اصولا تمدن بشري از آغاز راه تكامل را داشته است؛ اما از زماني كه توانست بنويسد، تحولات بزرگي در جوامع بشري ايجاد شد؛ يعني نوشتار در پيشرفت جامعه‌هاي بشري نقش بسيار مهمي داشته و قلم نيز در تمدن بشر جايگاهي رفيع داشته است.

حرمتي براي نوشتن و نويسنده قايل نيستند

از سوي ديگر، امين فقيري نوشتن را امري مقدس مي‌داند و مي‌گويد: نويسنده رسالت مهمي را در قبال جامعه‌اش بر عهده دارد و با كارهايش مي‌تواند بعضي معضلات اجتماعي را نشان دهد.

او به نقش مهم نويسنده و نوشته در طول تاريخ بشر اشاره مي‌كند و مي‌گويد: در طول تاريخ، كتاب‌هاي بسياري بودند كه در سرنوشت تاريخي و اجتماعي و سياسي مردم تأثير داشته‌اند؛ «مادر» ماكسيم گورگي باعث انقلاب اكتبر شوروي شد، يا كتاب‌هاي علي شريعتي در ايران باعث گرايش بسياري از جوانان به مذهب شدند، و اين‌ها ارزش قلم را در جوامع مختلف نشان مي‌دهند.

فقيري معتقد است: قلم و نوشته ارزش والايي دارد و باعث خيزش بشريت به‌سوي خوبي‌ها و تلطيف روح بشر مي‌شود. در جوامعي كه استبداد و ديكتاتوري در آن‌ها حاكم بود، قلم نقش مهمي در روشنگري جامعه ايفا كرده است. هرچند نويسنده در معرض خطر دايمي قرار مي‌گيرد؛ اما به رسالت خود بايد عمل كند.

اين داستان‌نويس ساكن شيراز معتقد است: در ايران حرمتي براي نوشتن و نويسنده قايل نيستند، و هر چه حرمت وجود دارد، از طرف مخاطبان است. نويسنده هم دلش به همين‌ها خوش است؛ وگر نه به تيراژ پايين كتاب كه روز به روز هم پايين‌تر مي‌آيد، نمي‌توان دلخوش بود.

ملتي كه هنوز «بوف كور» بهترين اثرش باشد...

سيروس نيرو نيز درباره‌ي نوشتن و قلم و جايگاه آن در زندگي‌اش مي‌گويد: وظيفه‌ام است كه به نوشتن مسلط باشم؛ چرا كه تخصصي ديگر غير از اين ندارم. نه قهرمان شنا هستم، نه قهرمان سياست؛ آن كاري كه به من مربوط مي‌شود، فرهنگ و پيش بردن آن است؛ به اين دليل فقط مي‌توانم به كار نوشتن بپردازم. وظيفه‌ي شاعران و نويسندگان امروز اين است كه كار خود را انجام دهند، تا فرهنگ را جلو ببرند.

او اعتقاد دارد: ما سال‌هاست كه مي‌نويسيم، بيش از 80 سال؛ اما چرا ملتي بايد هنوز «بوف كور» صادق هدايت بهترين اثرش باشد و هدايت بهترين نويسنده‌اش؟! يا چوبك و گلستان نويسندگان مطرح ما باشند؛ يعني بقيه كاري نكرده‌اند و براي گذران زندگي خود با فرهنگ ما شوخي داشته‌اند؟! اين نشان مي‌دهد كه نويسنده در ايران جايگاهي نداشته و ندارد.

اين شاعر متذكر مي‌شود: نويسنده آن‌چه را كه مي‌بيند، مي‌نويسد. اما وقتي آزادي نباشد، نمي‌تواند آن‌چه را تصور مي‌كند، بر روي كاغذ بياورد.

نويسنده و دردهاي اجتماعي

اما مفتون اميني نوشتن را تلاشي مستمر براي آموختن زبان فارسي مي‌داند و متذكر مي‌شود: سعي كرده‌ام در نوشتن از دايره‌ي ديگران عقب نباشم. از سعدي و حافظ آموخته‌ام و بعد نوشته‌ام.

او اعتقاد دارد: ‌قلم در جامعه‌ي ما ارزش مقطعي دارد. ما نويسندگاني داشته‌ايم كه تنها در برهه‌اي از زمان معروف بودند، ولي الآن نامي از آن‌ها برده نمي‌شود و فراموش شده‌اند؛ به اين دليل نويسندگي در ايران مقطعي است.

اين شاعر يادآور مي‌شود: اگر نويسنده و شاعري اصيل باشند، در همه‌ي مقاطع بايد پيشرفت داشته باشند، و آن وقت، نه تنها در ايران، بلكه در جهان هم معروف خواهند شد.

مفتون اميني عمده خدمت قلم به بشريت را خدمت به تاريخ‌نويسي مي‌داند و ادامه مي‌دهد: قلم بيش‌تر در خدمت تاريخ‌نويسي و ثبت بهره‌مندي‌هايي كه انسان در پيشرفت علم داشته، بوده، و در اين حيطه مديون قلم هستيم.

او مي‌افزايد: نويسندگي مثل هر هنر ديگري، به تنهايي و انتزاعي قابل ارزش‌گذاري نيست. نويسنده تنها آن نيست كه زياد بنويسد؛ بلكه در آثارش بايد به دردهاي اجتماعي، شناخت جامعه و آرمان‌هاي مردم بپردازد و درصدد شناخت تاريخ باشد. اگر او مسؤوليت و تعهدي نداشته باشد، كارش ارزش چنداني نخواهد داشت. نويسنده آن است كه اگر زياد هم مي‌نويسد، خوب بنويسد. او بايد بداند كه كدام سنگ را غلطانده، كدام گره را باز كرده و اثرش چه بازخوردي در جامعه داشته است.

مفتون اميني در پايان متذكر مي‌شود: براي نويسنده‌اي ارزش قايلم كه مناعت و شرافت نويسندگي را حفظ كند.

اهل قلم هميشه در صف اول مبارزات بوده‌اند

احمد منزوي هم اين‌طور مي‌گويد: قلم، قلم شكسته، قلمي كه سانسور شده، اين قلم نقشي نمي‌تواند داشته باشد. مطبوعات خودسانسوري مي‌كنند و نويسندگان هم ديگر ارزش‌شان را از دست داده‌اند. سانسور ديگر اعتباري براي نويسنده قايل نيست و ارزش نويسندگي را از بين برده است.

اين پژوهشگر و نسخه‌شناس در عين حال متذكر مي‌شود: مشخص است كه در طول تاريخ، قلم نقش مؤثري داشته و خيلي عامل پيشرفت بوده و اهل قلم هميشه در صف اول مبارزات بوده‌اند.

اين‌جا نويسنده مظلوم واقع شده است

همچنين ابراهيم يونسي كه به نظرش نويسنده اين‌جا خيلي مظلوم واقع شده است، مي‌گويد: نمي‌دانم چرا اين‌طور شده است؟ كتاب كه مي‌فرستيم، اول معطل مي‌كنند و بعد از چند سال مي‌گويند موافق نيستند. من نويسنده جايگاهي ندارم. ديگران هم كه البته به آن‌ها حرمت مي‌گذارم، مي‌دانم جايگاه ندارند. مي‌دانم نويسندگان كار مي‌كنند و مملكت‌شان را دوست دارند. دوست دارند چراغ راه باشند و به فرهنگ جامعه كمك كنند. اما تصور نمي‌كنم بسياري از دوستاني كه صاحب كار و فرمان هستند، بخواهند با ما باشند.

اين مترجم متذكر مي‌شود: نقشي كه گفته‌اند نويسنده اين‌گونه است و آن‌گونه، به‌جاي خود؛ ولي من در اين‌جا نقشي براي خودم نمي‌بينم. نويسنده پاك است و بسيار بامسؤوليت. كسي كه بيايد قلم به دست بگيرد و هدايت جامعه را برعهده بگيرد، مي‌داند كه كارش شوخي‌بردار نيست. اين‌ها كه از بربريت رسيده‌اند، مديون فردوسي‌ها و سعدي‌ها هستند و مديون اين همه شاعري كه ما داريم، حتا درجه سه‌هامان با بهترين بزرگان اروپايي همپايگي دارند.

اول جايي براي نوشتن!

با اين حال، احمد بيگدلي درباره‌ي جايگاه نوشتن و قلم در زندگي‌اش مي‌گويد: تصور اين‌كه روزي نتوانم بنويسم، تصوري بسيار سخت است. نمي‌توانم لحظه‌اي را بدون خواندن و نوشتن سر كنم.

او درباره‌ي جايگاه نويسنده در ايران متذكر مي‌شود: در جامعه‌ي ما مگر چقدر كتاب‌خوان وجود دارد؟! در سال‌هاي اخير، تيراژ كتاب سه‌هزارتا بود، كه حالا به هزارتا هم رسيده است. ما خيلي كم كتاب‌خوان دارد. تلويزيون هم كه از گسترده‌ترين رسانه‌هاست، هرگز به اين مقوله نپرداخته است.

اين داستان‌نويس در عين حال معتقد است: ما نويسنده‌اي نداريم كه هم و غم خود را صرف نوشتن كند. با اين احوال، قلم هميشه در اين سرزمين ارزشمند بوده است و ما مزدوران قلم به دست و يا قلم به دستان روزمزد، يا نداشته‌ايم، يا كم داشته‌ايم.

بيگدلي مي‌افزايد: اكثر كساني كه قلم به دست مي‌گيرند، براي قلم ارزش قايل بوده‌اند؛ هر چند براي نويسنده و نوشته ارزش قايل نبوده‌اند.

او مي‌گويد: نويسنده اول بايد جايي براي نوشتن داشته باشد، تا بتواند با خيال آسوده بنويسد؛ اما متأسفانه او جايگاه ندارد و دل‌مشغولي‌هاي ديگر باعث مي‌شود به نوشتن بعد از همه‌ي دغدغه‌هايش بيانديشد.

گفت‌وگوها از خبرنگاران ايسنا: مريم كريمي و زينب كاظم‌خواه


موضوع : خبــــــــــر
| +| نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 13:34 توسط سعيد |